چهارشنبه 2 آبان 1397 - 15 صفر 1440 - 24 اکتبر 2018
 
لینکی ثبت نگردیده است.‏
آمار سايت
امروز : 12
ديروز : 45
ماه : 90
زندگی نامه مرحوم حجت الاسلام الحاج علی محمدی

زندگی نامه مرحوم حجت الاسلام الحاج علی محمدی

الحاج شیخ علی محمدی در دوم بهمن ماه سال 1329 هجری شمسی مصادف با 13 ربیع الثانی 1370 هجری قمری در روستای قیه باشی در یک خانواده ساده کشاورز دیده به جهان گشود.پدر ایشان مرحوم حسن علی نام داشتکه در صنایع چوبی ،دستی و سنتی کار نجاری را با مهارت خاصی انجام می داد طوری که در این حرفه زبانزد عام و خاص بود.

به هر حال دوران زندگی هر انسان مملو از خاطرات تلخ وشیرین است . اگر سمت و سوی فکر و عمل انسان به سوی خداوند باشد،خاطرات تلخ،شیرین می شود.فراز ونشیب هایی که در زندگی حجت الاسلام علی محمدی وجود دارد ذهن هر شنوندهای را به فکر می اندازد.

دوران طفولیت و کودکی شان که با حکومت رضا شاه مصادف بود. در آن دوران به علت معلولیت جسمی که داشتند امکان همراهی و همبازی با همسن و سالانش را نداشت. چه سخت است برای یک طفل که عصا به دست راه رفتن و دویدن همبازیهای خود را ببیند اما خود از آن بی بهره باشد.

به هر حال معلولیت برای ایشان محدودیت نبود ،با این وجود حاج شیخ علی از وضیعت جسمی خود ناراضی نبوده و تا می توانست از حکمت خداوند سپاسگزاری می کرد.

حاج شیخ علی نقل می کرد که سیدی با ایمان و اهل دل هر از چند گاهی به خانه روستایی مان می آمد و به ما سر می زد، روزی مرا صدا زد و در چشم هایم خیره شد و خطاب به پدر و برادر بزرگترم گفت :اگر می خواهید این پسر سعادت دنیا و آخرت را کسب کند.بهترین و والاترین کسب و مقام برایش آنست که روحانی شود.آن موقع سن مدرسه رفتن را نداشتم ولی حرفی که از عمق نگاه و زبان آن سید درک کردم برای همیشه در ذهنم حک شد. از موقعی که دوران ابتدایی را شروع کردم فقط به امید روزی که طلبه شوم و لباس مقدس روحانیت را به تن داشته باشم قدم بر می داشتم .

درس خواندن در روستایی که کوچکترین امکانات لازمرا هم نداشتخیلی سخت است ،حالا فکرش را بکنید این فرد یک معلول هم باشد.

حاج شیخ علی می خواهد مسیر زندگیش را به طرفی بردارد که جامعه اش و حکومتی که در آن زندگی می کند با آن مخالف باشد.

روستایی که در آن زندگی می کرد مدرسه نداشت مجبور بود برای درس خواندن مسافتهایی را بپیماید جایی که شیخ در آنجا درس می خواند با پای پیاده باید کوه ها را پشت سر می گذاشت و دو ساعت راه می رفت تا به آن جا برسد در آن زمان در شهر های بزرگ ماشین نبود ، چه برسد به دهکده کوچکی که حتی امکانات ساده را هم نداشت.

فکرش را بکنید آن مسافتی را که یک کودک 6 ساله در کولاک های زمستان و گرمای تابستان طی می کرد آیا بدون هدف بود ،شاید این خواست خدا بود که یک بچه 6 ساله آن هم عصا به دست این سختی راه را تحمل می کرد.

روز ها به همین منوال می گذشت و حکومت ظالم ،ستمکار تر می شد .

حاج شیخ علی بعد از اتمام تحصیلات ابتدایی خود ،تحصیلات راهنمایی و دبیر ستان را در شهرستان اهر سپری کرد.

ایشان برای ادامه دادن راهی که از کودکی در ذهن داشت راهی شهر مقدس قم شد تا تحصیلات حوزوی خود را آغاز کند . حاج شیخ علی دروس حوزوی خود را در حالی ادامه می داد که ستمگری حکومت جبار هر روز شدید تر می شد.هر روز که می گذشت فشار بر مردم و خصوصاً به حوزه علمیه بیشتر می شد.

حاج شیخ علی در مسیر زندگی خود سختی های را دیده بود که هرگز به زبان نمی آورد ،ولی شبی را هرگز از یاد نمی برد و همیشه در برابر دیدگان خود آن شب را به خاطر می آورد .

شبی را که حاج شیخ علی همیشه با گفتنش بغض می کرد بو به یاد هم حجره هایش گریه می کرد. آن شب مربوط به یورش شبانه نظامیان شاه بر حجره های بی دفاع طلبه ها در قم بود .

حاج شیخ علی می گفت شب هنگام بود و طلبه ها برخی در راز و نیاز با خدای خود ، برخی در استراحت که نظامیان شاه جبار  به حجره ها ریختند و جمعی از طلبه هارا به شهادت رساندند.

خواست خدا بود که در این میان نظامیان همه طلبه ها را به شهادت رسانند ولی حاج شیخ علی در این میان  زنده می ماند .

حاج شیخ علی می گفت  در آن زمان نظامیان با فکر اینکه همه طلبه ها کشته شدند حجر ها را ترک کردند در این میان شیخ با بدنی خونین شب را به روز رساند ولی باز نظامیان هنگام طلوع خورشید باز به آنجا آمده و این با ر بعد اطمینان از کشته شدن همه قفل بزرگی به در ورودی زدند و رفتند.

حاج شیخ علی می گفت دیگر امکان بیرون رفتن از آنجا نبود .چشمم به دریچه ای که بالای پنجره بود افتاد . میز ها را روی هم گذاشتم و از آنجا فرار کردم ،خودم را به خیابان رساندم . به هر ماشینی دست تکان دادم سرعتش را بیشتر می کرد و از کنارم می گذشت ،ناگهان ماشینی کنارم نگه داشت و گفت به شرطی سورارت می کنم که لباس روحانیت را در بیاوری و گرنه هر دوی ما را می کشند اما قبول نکردم و گفتم اگر قرار به کشته شدن باشد ترجیح می دهم با همین لباس ها شهید شوم . و بالاخره چند ساعتی منتظر بودم تا اینکه ماشینی آمد و بدون اینکه چیزی بگوید مرا با خودش به تهران رساند. و از آنجا سوار اتوبوس و راهی تبریز شدم . به هر ترتیبی بود خود را به تبریز رساندم .

در تبریز از جلوی مغازه ها و کاباره ها می گذشتم که انگار دست غیب عصایم را گرفت و به طرف شیشه کاباره نشانه رفته و تمام شیشه ها ریخت . چند مرد مست بیرون آمده و تا می توانستند مرا کتک زدند و چند روزی زندانیم کردند.

بالاخره خدا دلشان را به رحم آورده مر آزاد کردند.با آن وضع به طرف دهکده مان راهی شدم ،هنوز دقایقی از ورودم نگذشته بود که شنیدم نظامیان ردم را گرفته و به دنبالم آمدند . مردم روستا از بودن و دیدن روحانی در روستا اظهار بی اطلاعی کردند و بعد از چند ساعت پرس وجو روستا را ترک کردند.

روز ها و ماه ها به همین منوال با ترس و اضطراب می گذشت تا اینکه انقلاب اسلامی به حول خدا به پیروزی رسید.

با تشکیل سپاه پاسداران به فرمان امام (ره)مشغول خدمت در آنجا شدم .در اوایل انقلاب باز هم از پیروان شاه و ساواک مردم را اذیت می کردند.

حاج شیخ علی روزی دریکی از مساجد در باره علل فروپاشی سلطنت شاهنشاهی سخنرانی کرده بود که نیمه شب با اسلحه به منزل ایشان هجوم می آورند که با مداخله همسایه ها پا به فرار گذاشتند.

هنوز چند صباحی از پیروزی انقلاب نوپا نگذشته بود که جنگ تحمیلی شروع شد . حاج شیخ علی هم به نوبه خود در این جنگ شرکت کرد و در برخی از عملیاتها حضور داشت .

روزها می گذشت و پیکره انقلاب به خواست خدا قدرت الهی می گرفت تا اینکه بعد از سی سال خدمت در لشکر خدا حاج شیخ علی با افتخار به خدمت خلق خدا بازنشسته شد. اما کار برای خدا بازنشستگی نمی شناسد حاج شیخ علی به کار فرهنگی خود ادامه می داد تا اینکه دچار عارضه قلبی شد و باید برای مداوا به بیمارستان برای عمل جراحی اقدام می کرد .عمل جراحی قلب به خواست خدا با موفقیت به پایان رسید .

حاج شیخ علی بعد از عمل بیشتر وقت خود را با راز و نیاز به درگاه خداوند می گذراند تا اینکه به علت نارسایی کبد بعد از یک هفته بستری شدن در بیمارستان امام رضا (ع) تبریز ،روز دوشنبه دوم اسفند 1389 به لقاء الله پیوست.

آرامگاه  ایشان در قبرستان غریبه های کلیبر  می باشد.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

نوشته شده در   چهارشنبه 17 دي 1393  ساعت  11   توسط   مدیر سایت اداره تبلیغات اسلامی شهرستان کلیبر
چاپ ارسال برای دوستان بازگشت
نظرات شما :
نام :
نام خانوادگی :
  ایمیل :
 
لطفا کد نمایش داده شده در تصویر را وارد نمایید
نظر خود را درباره این مطلب بیان بفرمائید